![]() |
![]() |
|
|
به نام وداع
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
ببين ! نقاشي عشق مي كشم و
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
![]() ببين ! دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!!
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم رفته اي اينک اما باز برمي گردي؟ چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 18:37 توسط عارف و شیرین |
|
|
گل من
چشمهايم را مي بندم
و زير لب آرام آرام زمزمه مي كنم :
گل من !
زندگي ،بدون روزهاي بد نمي شود؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم و غم .
اما ،روزهاي بد ، همچون برگهاي پاييزي ، شتابان فرو مي ريزند ، و در زير پاهاي تو،
اگر بخواهي ، استخوان مي شكنند ،و درختْ استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.
گل قشنگ من !
برگهاي پاييزي ، بي شك ، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به
تداوم درخت ، سهمي از ياد نرفتني دارند .... ![]() طعم حرفات هنوز شيرينه .
چه سخته با تو بودن و تنها موندن
چشمام رو مي بندم
سكوت مي كنم ....سكوت
و مزه شور قطرهاي بي تاب،دهان خشكم را به ضيافت مي خواند
چشمهايم هنوز بسته است
باور كن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 15:33 توسط عارف و شیرین |
|
|
روز و شب
روز و شب را دور از نگاه ديگران بهم پيوند مي زنم
لحظه ها را باثانيه ها جمع مي کنم
انتظار تو را با اميد کنار يکديگر قرار ميدهم
خيانت را از عشق کم مي کنم
نگاهم را از نگاه ديگران مي دزدم
که نگويند چشمانش هنوز انتظار مي کشد
اشک هايم را با بغض گلويم حبس مي کنم
درخت انتظارم ديگر خشک مي شود
اما من هنوز او را به چشم نهال پر شکوفه مي بينم
کوچه دلتنگی هايم هر روز سوت و کور مي شود
اما در دل من غوغاي عشق تو برپاست
ومن هر لحظه تابلويی از نگاه تو در سينه ام به تصوير مي کشم
نامه هايی که با قلم تقدير نوشته شده است را مي خوانم
ولي من هنوز به آمدن تو،دور از نگاه ديگران انتظار مي کشم
آينه شکسته قلبم را هر روز با اميد آمدن تو جلا مي دهم
و در آخر به اميد آمدن تو زنده ام اي مهربانتر از... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:26 توسط عارف و شیرین |
|
|
حضور تو
حضور تو براي من بسان هوايي بود براي نفس كشيدن
و من در شگفتم كه بدون هوا چگونه مي توانم زيست
و هنوز در عجبم كه بي حضور تو چگونه زنده ام
به كجا مي رود اين جسم خسته ام بي حضور تو
كه من بعد از آن غروب سرد هنوز دمي نياسوده ام و بس پريشان حال و رنجورم
و خيره مانده ام در عبور لحظه ها كه مي دوند از پي هم و مي روند به جايي كه هرگز
پاياني از برايشان نيست
و سرنوشت هر كسي به دست كيست به دست چيست چگونه
رقم مي خورد؟؟
و اين سوال گنگ ذهن من بي جواب مانده است
سكوت من دست نخورده مانده است تا با صداي تو بشكند شايد كه حتي صدايت
آرامشي باشد براي قلب بي قرار من
و لبانم بعد تو لب به سخن نگشوده است
كه كليد قفلش به دست توست و گشوده نخواهد شد هرگزاگر تو نيايي
دلم سنگين تر از هميشه و چشمم گريان تر از هر ابر پاييزي و اين همه پريشان حاليم
را با كه گويم
راز دل من تنها براي تو گفتني بود چون براي تو بود هر آنچه در دلم راز مي انگاشتم.
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:46 توسط عارف و شیرین |
|
|
کسي درون من است
نمي توانم بنويسم باور مي کني، اينها شعر نيست، يادداشت هم نيست، اصلا هيچ
چيز نيست، به قول خودم اينها از سر عاشقي است. فقط همين. اي کاش به غير از
نوشتن کار ديگري هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم مي گذرد يا حتي نيمي
از آن يا شايد ذره اي از آن را بروز دهم.
اي کاش مي دانستي چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بي آنکه تو در
کنارم باشي با يادت بنشينم و ترا زمزمه کنم و برايت بنويسم.
اي کاش بودي تا ببيني. چقدر در التهابم. نيستي در کنارم تا حرفهاي دلم را رو در رو
برايت بازگو کنم و من بايست هر شب، خسته از گذشت روز، خميده از خستگي ها،
بي تاب از خمودگي ها و رنجور از بي تابي ها و رنجيده از غريبه ها بنشينم و برايت
سخنان شيرين بنويسم.
هيچ کس نيست که بداند در دلم چه مي گذرد. اگر مي بيني مي نويسم و مي
نويسم و به نوشتن ادامه مي دهم از آن روست که مي دانم تو مي خواني. مي دانم
تو هستي و تو مي بيني و مي شنوي. مي دانم که تو در کنار مني. شايد نه در
فاصله اي نزديک اما لااقل آنقدر که ... . اصلا مهم نيست. کافي لبخندي از تو و يا حتي
گوشه چشمي را در ذهن مرور کنم. مي توانم ساعتها بنويسم و براي همين است که
مي گويم اينها همه از سر عاشقي است.
نترس. هنوز ديوانه نشده ام. اما فرصت دارم. براي ديوانگي. براي فرزانگي. براي
جاودانگي.
و من به حضور نزديکم. و به ديدار. و به کنار. در کنارم باش. حتي اگر از من دوري. عزيز
دل!
دلم طاقت نشستن ندارد وقتي به چشمهايم مي نگري
چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازي
روحم پر مي کشد وقتي با من سخن مي گويي
زبانم هم که بند مي آيد
تو بگو چه کنم با اين همه التهاب که همه از دوست داشتن توست
غزل هايم را فراموش مي کنم
از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم
فقط بايد زمزمه کنم
زير لب به گونه اي که تو نيز بشنوي
کسي درون من است که از دريچه چشمم به کوچه مي نگرد
کسي درون من است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:54 توسط عارف و شیرین |
|
|
پچ پچ گل هاي باغچه
کاش اينجا بودي و مي توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگيني مي کند درنگاهت
زمزمه کنم.
نه!... اگر بودي مي دانم باز هم تنها سکوت مي کردم.
بعضي چيز ها را نمي توان بر زبان راند...
مثلا پچ پچ گل هاي باغچه عشق و يا راز دلدادگي من به تو...
بعضي از حرفها هميشه پشت سکوت جا خوش مي کنند.
شايد ميترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروري را هم به مرداب فراموشي
بسپارند.
نمي دانم...
شايد هم نازنينت جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خيره شود و بگويد آنچه را
که نبايد بگويد...
همان نبايدي که مي دانم اگر تو بداني لحظه اي از نازنينت جدا نخواهي شد...
و اين مي شود سر آغاز فرداي نيامده ی جدائي...
تو بهتر مي داني منظورم از جدائي چيست.
بارها من و تو از جدائي سخن گفته ايم و هر بار نيز اشک ريخته ايم در تاريکي و
سکوت...
اما... باشد هيچ نمي گويم... سکوت مي کنم...
خوب من! ديشب پا به پاي آسمان گريستم.
مي دانم... در اين شهر پر از خاکستر از باران خبري نبود اما آسمان دل نازنينت باراني
بود...
آسمان دل من، به هواي دل شکسته ی شقايق مي گريست ..
و چشم بيمار من، به هواي روح پاک مريم گونه ی تو...
مي خواستم آنقدر اشک بريزم که با قطرات آن بتوانم غم دوري از تو را حل کنم.
اما غم دوري از تو آنقدر عظيم بود که حتي با بارش آسمان هم حل نمي شد چه رسد
به اينکه...
مي دانم شايد قسمت اين بوده که تو آنجا باشي و من اينجا...
شايد قسمت اين بوده که، دل من هم همان جا، پيش تو جا بماند...
من نمي دانم چرا دليل ناکامي در هر آرزو را، به حساب قسمت مي گذاريم!
وقتي تو خود مي خواهي آنجا باشي و من خود نمي توانم از اينجا دل بکنم، اين
وسط قسمت چه سهمي دارد؟!
زماني که از ابتداي آفرينش، سرنوشت من و تو با جدائي نوشته شده است،
ديگر تقدير چه گناهي دارد.
شايد سهم قسمت اين است که، قبل از اينکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرار
کرد...
عاشق فرار از دلهاي عاشقمان...
مي دانم باز هم مي گويي قسمت را فراموش کن.
جدائي را از ياد ببر ...
اما مي دانم زماني که به جدائي مي انديشي، باز هم نگاهت از اشک تارمي شود.
اما... بهترين من! نازنينت همه را مي داند همه را...
تنها نمي داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوري شده است...
تنها نمي دانم که اگر قرار بر اين بود که تو با نازنينت نماني پس چرا آمدي...
چرا ميهمان دلش شدي و بعد صاحبخانه و بعد هم دل نازنينت را در کوله بارت گذاردي
و با خود بردي؟...
بارها به اين انديشيدم که اي کاش، هيچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشيمان
شدم.
آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.
لبخند بزن...نازنينت دل داده است تا جان نبازد...
ميدانم که باز هم در خيالت به اين مي انديشي که چگونه باور کني دختري را که
دلش را به تو بخشيده است...
مي دانم باز هم به نتيجه هميشگي مي رسي! مهم نيست.
مهم اين است که دل من آنجاست... در امن ترين مکان...
مي دانم رسم امانت داري را به جا مي آوري...
باورت مي شود که نازنينت به تو بيشتر از خودش ايمان دارد؟...
مي دانم باور مي کني...
بروي نوشته هايم عطر ياس پاشيده ام تا شايد، باز تو را به ياد من بيندازد...
اگر دوست نداري بگو تا بعد از اين عطر هر گلي را که تو دوست داري برويشان
بپاشم...
سلام من را به تمام نگاههاي دور و برت برسان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 20:48 توسط عارف و شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|