تبليغاتX
عارفانه های شیرین
 
گاهي سخت است گفتن آنچه درون ماست
گاهي سخت است قبول آنکه عاشق شدي
خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست
اگر او …. اگر او ….
قلبم خسته است
خسته ی تازه التيام يافته
روزي ميرسد که ديگر وصله اي به آن نتوان کرد
آن وقت چه کنم خدايا
 
 
حرفهايش هنوزهم دلم را مي لرزاند
اکنون ديگر مي توانم بگويم که قلبم نزد اوست
آن دورها …اما چه نزديک
من ديگر چه دارم که بمانم؟!
همه چيز در دست اوست….
دست کسي که زندگی اش زندگی من است
راهش راه من است
و قلبش خانه امن و ابی من است....
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 17:49  توسط عارف و شیرین | 
آسمانم ستاره مي خواست که تو آمدي
ابر حسود اما چشم ديدن خوشحاليم را نداشت
آسمانم ابري شد
باريد و باريد و من ...
به انتظار ديدن دوباره ات قطره هاي باران را يکي يکي مي شمردم
اما تو ديگر پشت ابر ها نبودي وقتي که تمام شدند
نمي دانم در کدام صورت فلکي بايد به دنبال تو گشت
در آسمان بزرگ من جاي يک ستاره خالي شد
کاش از خورشيد فرار نمي کردي تا روشنتر
به دنبالت مي گشتم
 
 
کاش هرگز آسمانم ستاره نمي خواست
کاش ابر ها کمي مهربانتر بودند ...
تا تو را گم نمي کردم
اي كاش ميدانستي شبها....
تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام
به چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود
در روي زمين كسي هم هست
كه سبزي لحظه هايش روزي آرزويم بود ....
خانه را در چشم هاي تو پيدا کردم
پلکهايت را به هم نزن خانه خراب ميشوم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 10:35  توسط عارف و شیرین | 
 

كنار تنهايي خود پشت پنجره ايستاده ام
باران مي بارد
هوا دلگير شده...تنگ..تنگ...
شمع روشن مي كنم براي تو و با ياد تو
به ضريحش دستهايم را گره زده ام
مي بارم...
در حلقه هاي اشكهايم خاطره ي تو پيدا ميشود
 
 
چشمهايت كه بازيگوشند
لبخندت كه مهربان و پاك است
و دستهايت كه سخاوت و مهر را هديه ميكند...
تتنهايي من پشت اين پنجره
با تنهايي تو جمع ميشود
حالا ديگر فقط از هم دوريم
ديگر تنها نيستيم
چون سه تايي باهميم و مي باريم بر پاكي اين عشق
من
تو
و باران
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:36  توسط عارف و شیرین | 
 
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم
عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم ، باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم روزي بنام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست ،
اما کسي چه ميداند
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
 
   
 
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها
هر روز بي تو روز مباداست
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند
آيينه ها که دعوت ديدارند، ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار
ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو، ديوارهاي من ، ديوارهاي فاصله بسيارند
 ديوارهاي تو همه آيينه اند ، آيينه هاي من همه ديوارند ...
وقتي تو نيستي ... !
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:16  توسط عارف و شیرین |