تبليغاتX
عارفانه های شیرین

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟

تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن

 

دستهای گرمت را بکشم...؟

 

 تا کی باید به خدای خویش التماس کنم تا تو را به من

 

برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند

 

 تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟...

 

 تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم

 

و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد

 

عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

 

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت

  

کوه ها می رود نگاه کنم و

 

 تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا

 

لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !

 

 یک خسته  عاشق بی سر پناه.... عاشقم !

 

یک عاشق دیوانه سر به هوا .....

 

 

تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ

 

درد دل کنم؟...

 

 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود

 

بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

 

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و 

 

چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

 

 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،

 
 عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!

  

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با

 

آسمان بنالم و ببارم....

 

 و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ،

  

 با چشمانی

 

 خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای

 

مهربان تو را بشنوم

 

ولی در کنار تو نباشم! تا کی؟

  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9:44  توسط عارف و شیرین | 
خسته ام

اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم 

واز کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم

اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود

هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم

واگر صدای گوش نواز تو نبود

از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم 

اگرشوق دیدن چشمهایت نبود

هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمی کردم

و اگر نسیم حرف هایت نمی وزید

هیچ گاه معنای آنها را در آغوش نمی گرفتم... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:28  توسط عارف و شیرین |