![]() |
![]() |
|
|
ثانيه هاي وصال هر لحظه مي رقصند و
به دنبال قصه ي زندگي در حرکتند قصه اي که غصه ها را پر رنگ و محبت را دچار دلهره کرده است قصه اي که زندگي را در سراشيبي و رويا را در نا همواري و در آخر عشق را در سنگلاخ قرار مي دهد و امروز در ميان موجهاي غربت و ناشناس به دنبال تکه چوب شکسته اي هستم تکه چوبي که به دنبالش به سمت ساحل بروم ساحلي که مرا به زيباترين زندگي زندگي اي که مرا به عشق و عشقي که مرا به بهشت رساند اما افسوس ...
که با نبودنت هواي وجودم با عطر غربت يکسان شده لبخند از لبهايم برچيده و باز آتشفشان غم فوران گشته و شعله هايش بر دلم چنگ مي زند چه سخت است اين فاصله و چه سختر است بي تو بودن در اين غربت غربتي که مرا به دست دردها و دردهايي که شعله کشان وجودم را طعمه قرار مي دهند و در پي قرار دادن من در جهنم ابدي انتظار هستند اما... نمي دانند که من با به به مشام رسيدن بوي عشق و امید که از سوي توست رنگ ديگر گرفته ام و قلبم را از همه ي تيره گي ها پاک نموده ام چون قلبم مال توست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:40 توسط عارف و شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|