![]() |
![]() |
|
|
كنار تنهايي خود پشت پنجره ايستاده ام
باران مي بارد
هوا دلگير شده...تنگ..تنگ...
شمع روشن مي كنم براي تو و با ياد تو
به ضريحش دستهايم را گره زده ام
مي بارم...
در حلقه هاي اشكهايم خاطره ي تو پيدا ميشود
![]() چشمهايت كه بازيگوشند
لبخندت كه مهربان و پاك است
و دستهايت كه سخاوت و مهر را هديه ميكند...
تتنهايي من پشت اين پنجره
با تنهايي تو جمع ميشود
حالا ديگر فقط از هم دوريم
ديگر تنها نيستيم
چون سه تايي باهميم و مي باريم بر پاكي اين عشق
من
تو
و باران
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:36 توسط عارف و شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|