تبليغاتX
عارفانه های شیرین -
 

كنار تنهايي خود پشت پنجره ايستاده ام
باران مي بارد
هوا دلگير شده...تنگ..تنگ...
شمع روشن مي كنم براي تو و با ياد تو
به ضريحش دستهايم را گره زده ام
مي بارم...
در حلقه هاي اشكهايم خاطره ي تو پيدا ميشود
 
 
چشمهايت كه بازيگوشند
لبخندت كه مهربان و پاك است
و دستهايت كه سخاوت و مهر را هديه ميكند...
تتنهايي من پشت اين پنجره
با تنهايي تو جمع ميشود
حالا ديگر فقط از هم دوريم
ديگر تنها نيستيم
چون سه تايي باهميم و مي باريم بر پاكي اين عشق
من
تو
و باران
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:36  توسط عارف و شیرین |