تبليغاتX
عارفانه های شیرین -

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام.
درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمی دانم چطور به دست من رسيده است.
و من همينطور سرگردان ،  به همهمه های مبهم اطراف خويش گوش سپرده ام.
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است.
و بر فراز سرم , آسمانی است به وسعتی که نمی دانم.
به وسعت تمامی ندانسته هايم ....
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است . مثل انتهای خواسته های بی انتهای من.
اطرافم را آدم هايی گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,
بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند.
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !
من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح
توده ای مدور بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند .
می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من نخواهد داشت،
در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود ،
در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , 
 گذرگاه عابران بی خيال خواهد شد ،
مدفون می شوم.
انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است.
و انگار نه انگار که رفتنی....
اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس ديگر ،
اين موضوع يک اتفاق ساده است.
يک اتفاق ساده مسخره....
برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرارقدم زدن های بيهوده.
و به گمانم کسی نظاره می کند مردن تدريجی ام را  ...
                            از فراز آسمان لاجوردی دست نيافتنی ......
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:33  توسط عارف و شیرین |