![]() |
![]() |
|
|
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام. درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمی دانم چطور به دست من رسيده است. و من همينطور سرگردان ، به همهمه های مبهم اطراف خويش گوش سپرده ام. محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است. و بر فراز سرم , آسمانی است به وسعتی که نمی دانم. به وسعت تمامی ندانسته هايم .... و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است . مثل انتهای خواسته های بی انتهای من. اطرافم را آدم هايی گرفته اند که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند.
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند : چه هوای خوبی ! من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح توده ای مدور بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند .
![]() می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من نخواهد داشت، در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود ، در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی خيال خواهد شد ،
مدفون می شوم. انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است. و انگار نه انگار که رفتنی.... اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس ديگر ، اين موضوع يک اتفاق ساده است. يک اتفاق ساده مسخره.... برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرارقدم زدن های بيهوده. و به گمانم کسی نظاره می کند مردن تدريجی ام را ... از فراز آسمان لاجوردی دست نيافتنی ...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:33 توسط عارف و شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|