![]() |
![]() |
|
|
يادم می آيد
آن روز را که روزگارم ابری و بارانی بود
دستی آشنا آمد
سايه سار امن آرزوهايم شد
دستهايم را گرفت و مرا با خود برد
ابرهای خيالی خلوتم را مچاله کرد و
مرا با خود برد تا بی نهايت تر ترانه ها
آن دست آشنا تو بودی که آمدی...
آفتاب روزگارم شدی
خورشيد لحظه هايم که
نه ابری بودی و نه طوفانی
تو حرمت همان بارانی که
مرا در حضور خورشيد
به ميهمانی رنگين کمان برد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 18:19 توسط عارف و شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|