تبليغاتX
عارفانه های شیرین - درد

زندگی می گذرد
به سکوتی که به لب ها دارم
زوزه باد خزان می خندد
خسته و تنها یم.......
و در این غربت بی حوصلگی،
در حیرت پیچ در پیچی،
که در این لحظه نا فرجام است،می پوسم......
دیگر این لحظه بی رنگ گذشت
آه از این درد
که در عمق وجودم پیچید
و مرا، در نومیدی بی مرز خودش غرقم کرد
همه جا فاصله ای غمگین است
و در انبوه سیاهی مانده است
ترس من، از غول قصه ها نیست
ترسم ازفردایی ست، که نمی دانم چیست
ترسم از سادگی بی مرزی ست،
که تمامیت من می باشد
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:32  توسط عارف و شیرین |