تبليغاتX
عارفانه های شیرین -
 
      گفتی بدیها را فراموش کنم و بنویسم : نقطه از سر خط...
      نوشتم بنام خدایی که دل را آفرید تا بدانم احساس چیست...
      سلام.حال و روزگارت چطور است؟اگر احوال این خسته را بخواهی،خوبم.
      نگران خلوت من نباش.دیروز غصه،برای خواب آسمان قصه گفت و ماه با یک 
       حس مادرانه به سر آسمان رختخواب سیاه کشید.چند روز پیش به یاد خاطره
      دستان تو،به سراغ خطهای دفتر خاطراتم رفتم.همه خوب بودند فقط جویای احوال
      چشمان تو.
     دلم دیشب،بارها بهانه صدایت را گرفت. گویی از خدا هم گله داشتم چرافاصله؟
     دیشب که خوابیدم،خواب تو را دیدم.خواب شکسته شدن صدای فاصله ها.
   
 
     تو بودی و من.برایم نگاه می گفتی و ترنم سکوت را سوغاتم می دادی.
     دستانم را گرفته بودی تا با مهربانی نگاهت،اشک چشمانم را پاک کنی.
     روبرویت زانو زده بودم.زل زده به چشمانت،ملتمس ماندنت بودم. گنبد کبود هم
    دلش از دلتنگیهایمان گرفته بود.گفتی بوسیدن به زیر باران را دوست داری.
     چشم بستم وخواستم لب بر لبانت بگذارم اما آفتاب حسادت کرد و  سرک
    کشید.از خواب پریدم.دیدم هنوز آسمان،رختخواب بر تن کشیده و خواب
 ستاره میبیند که برایش چشمک می زند.دیگر نخوابیدم و به انتظار دیدنت عهد کردم
    تا فردای فرداها بیدار بمانم.می دانم خیلی کار داری و باید بروی تا به تقویم سر
  بزنی تا مبادا روزی از روزهای دیدار از قلم بیافتد.فقط این را بدان که آخر نامه ام را با
         یک بغض،نقطه می گذارم و از فاصله ها فاصله می گیرم و به دلم می گویم:
                                          
                                            به امید دیدار...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:41  توسط عارف و شیرین |